لالا لالایی لالا لالایی
گنجشک لالا سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب لالا
لالا لالایی لالا لالایی ....
من هیچ وقت دلم واسه بچگی هام تنگ نمی شه چون هیچ وقت از من دور نبودن یا جایی و یا وقتی تموم نشدن. که البته این از اون چیزهاست که نباید کسی بدونه وگر نه برات میشه اسباب در سر.
امروز که توی اتاق نشستم و از پشت یه جفت چشم تر به صفحه ی مانیتور نگاه می کنم برام اصلا جدید نیست حس ها و حرف ها و گلایه های من همون آ هست که تو ۵ سالگی ام یا ١٠ سالگی و ... داشتم.
از آدم های دور و اطرافم خسته شدم و از این تنهایی فراگیر و سنگین. از این حس که چند وقتی ه که با منه.
باید بگذرم و یا حتی بپرم دیگه قصه ی من مال یه جای دیگه است و از اون دور دست ها قصه داره منو صدا میزنه. باید برم.
پدرم دنده اش شکسته مامان قلبش ناراحته من دلم گرفته و اشک اشک های من انگار که از دریا سرچشمه گرفته اند یا از آسمون می بارن یک ریز و بی امان. ولی من دیگه باید برم . آخر ماجراست اینجا انگار....
لالا لالایی لالا لالایی ....
تو ای الهه ی ناز
دیشب یه خواب عجیب دیدیم که حتی جز جزاش یادم مونده! این خواب این قدر گویا اشکال کار منو بهم نشون داد که تصمیم گرفتم بنویسم اش که هیچ وقت فراموشم نشه!
این خواب توی یه ساختمون سنگ مرمر به رنگ خاکستری اتفاق افتاد: از اون ساختمون هایی که راهروهای بزرگی دارن و چندتایی ام ستون وسطش و وسط راهرو یه بخش خالی وجود داشت که می تونستی ازش طبقه ی زیرین رو ببینی! نورشم خیلی کم بود. در مجموع دقیقا یکی از اون ساختون های قدیمی که معماری داغونشون حال منو بهم می زنه و بدجوری ذلم توشون می گیره! من طبقه ی آخر بودم و تکیه کرده بودم به یکی از همون ستون های گرد و به طبقه ی یکی مونده به آخر نگاه می کردم. اون جا یک کسی که من تا امروز صبح دشمن خودم می دونستم زندگی می کرد یکی که خیلی به خاطرش اذیت شده بودم. من داشتم از اون بالا زندگیش رو می دیدم و بخش های اش که می تونستم حدس بزنم ولی مستقیم نگاه کردن بهشون حسابی آزارم می داد!
اون اندازه حالم بد بود که حتی نمی تونستم گریه کنم. نه اون و نه هیچ دشمن خونی حتی من رو برای دیدن چنین چیزی مجبور نکرده بود. من برای دیدن به اون ستون با زنجیر بسته نشده بودم بلکه با میل خودم اونجا ایستاده بودم و خودم رو عمیقا شکنجه می کردم!
از من پرسیدین چرا نمی تونم ببخشم اش؟ گفتم فقط اون یه نفر و اون یه بار نبود بلکه با شکل های مختلف این اتفاق بارها برام افتاده! که البته این تکرار شدن ها نشون می ده که من دارم خودم ناآگاهانه این شرایط و افراد رو به سمت خودم جذب می کنم. ولی می دونی صبح که بیدار شدم بخشیدم چون : در واقع تا امروز نمی تونستم خودمو ببخشم که بخشیدم. اگه حتی چند ثانیه بیشتر این خواب طول می کشید من اون ساختمون رو ترک می کردم به مقصد جایی که روشن و شاد باشه و خورشید داشته باشه! چون برام دیگه وقایع طبقه ی زیری مهم نبود.
گفتین که هر بلایی سر ما آدم آ می آد واسه اینه که بعضی وقت ها عشق مون به خودمون کم رنگ می شه و یا کافی نیست! راست می گفتین! چطوره که به یکی دیگه حق می دادی که هر شب برات الهه ی ناز بخونه و تنبور بزنه ولی تو حتی یه بارم به خودت حق نمی دادی که بگی که خودتو دوست داری؟ یا یکی هر مزخرفی بگی و تاقچه و نیم تاقچه بالایی الکی که بزاری باز بمونه ولی خودت هوای خودتو نداشته باشی؟ وقتی آدم آیی هستن که حتی به این دلیل الکی که تو ... ولی یعنی خودت یه دلیل جدی نمی تونی داشته باشی؟ چرا تو می تونی! سعی کن عاشق خودت باشی چون دست کم باعث می شه که دشمن خودت نباشی...
تو ای الهه ی ناز با دل من بساز کین غم جان گداز برود ز برم....
اگر دچار آبی دریای بیکران باشد...
و فکر کن چه تنهاست ماهی کوچک، اگر دچار آبی دریای بیکران باشد!
اولین بار که این شعر رو خوندم از خودم پرسیدم که: آخه این ماهی کوچک هیچ وقت نمی تونه تنهایی دریای بیکران رو درک کنه و تازه اگه درکم بکنه ولی نمی تونه اون و از تنهایی در بیاره!
رویای یه ماهی ِ نقره ای
ماهی کوچولو ی نقره ای به دور و برش نگاهی انداخت. همه ی ماهی ها خواب بودن! نگاهی به آسمون کرد. امشب از سر شب فقط به آرزوی دیرینه اش فکر کرده بود: شنا کردن تو آسمون!!! الان همه خواب بودن. کسی نبود تا اون رو منع کنه یا بترسونه و یا حتی برای این آرزو بهش بخنده، پس راه افتاد. آروم شروع به شنا کردن کرد و یواش یواش خودش رو به سطح دریا رسوند و بعد با یه جست پرید تو حوض ِ آسمون! به چه احساس خوبی بود شنا کردن تو آسمون، چقدر از این جا دریا ساده تر بود! دل ماهی کوچولو از خوش حالی و هیجان داشت تند تند می زد، با خودش گفت: این ماهی ِ نورانی ِ گرد ِ گنده کیه اونجا؟ ( آخه این اولین بار بود که ماه رو می دید.) و شروع کرد به شنا کردن به طرف ماه ، می خواست با این ماهی ِ آسمونی دوست بشه! ...
پی نوشت: نمی دونم که آیا مغز ماهی ها اونقدر پیشرفته هست که رویا ببینند یا نه، ولی این شنا کردن تو حوض آسمون فقط تو رویا ی یه ماهی می تونه شدنی باشه! آدم بودن ولی یعنی داشتن یه مغز متفاوت که می تونه خیلی نشدنی های طبیعت رو شدنی کنه! چیزی که خیلی منو متعجب می کنه ولی اینه که در عین حال همین مغز متفاوت می تونه باعث بشه که ما شدنی های طبیعت رو نشدنی تصور کنیم!!!
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم
چه قطعه شعر زیبایی. اینجا! همان جا که مدتی هست به تاریخ معاصرش نگاهی می اندازم گه گاهی. و آن را با تاریخ کجاآبادها محکی می زنم گاهی. چند ساعت پیش گزارشی می خواندم از سنگسار مردی در سال ٨۶ در تاکستان. یک مرد روستایی که خود آنجا حضور داشته گفته بود: برخی مردم با فلاسک چایی آمده بودند تماشا!!! مردم این اینجا در بهترین حالت فقط با فلاسک چایی آمده بودند تماشا کنند چطور یک انسان به دردناک ترین و وحشتناک ترین شکل ممکن جان می دهد. و تو بهتر از من می دانی و دیده ای که چطور بسیاری از این اینجایی ها با لبخند رضایت از کنار آن ون ها گذشتند و تایید کردند که نیروی انتظامی باید حتی نوع پوشش زنان سالخورده (با چشمان خودم دیدم و عکس گرفتم.) را هم کنترل کند و با سیلی و ناسزا و توهین و حبس او را ادب کند. به امید روزی که اینجا که عزیزش می داریم اینجا آبادی شود.
ضعیفه
گر چه آزاد نیستیم ولی آزاده ایم
اگر با خوندن این عنوان فکر کردی مطلبی که می خوانی ارتباط مستقیمی با وقایع اخیر داره بهتره بدونی که نه مطلبی که می خواهم بنویسم نه مستقیم بلکه غیر مستفیم به این وقایع مربوطه. به طور مشخص: یه مدیریت غلط و کاملا دیکتاتوری (تغییرناپذیز- انتقاد ناپذیر و فاقد انعطاف) و یه تعداد افراد (نه اونقدرها زیاد!) منتقد که با اعتراض به این سیستم در پی تغییر هستند. خوابگاه ما هر سال دو بار یکی در ابتدای ترم تابستانی و سپس در انتها ی آن و برای فقط حدود یک ماه و نیم دانشجویان تحصیلات تکمیلی را مجبور به جابجایی می کند که این کار فشار زیادی روی آنها که صرفا به علت کار پایان نامه و ... در خوابگاه مانده اند تحمیل می کند.